خودمونی

حرفهای دل

خودمونی

حرفهای دل

امروز دیدمش .

ماشین نداشت گفت تا یه مسیری برسونمش . حس خاصی نداشتم .

در طول راه هیچ حرفی نزدیم . اخرش تشکر کرد و پیاده شد .

منم طبق معمول از پشت تماشاش میکردم .


یه لحظه رفتم تو گذشته .

یه روز برفی بود . رفتیم لویزان . یکم برف بازی کردیم . یه ادم برفی درست کردیم . اون روز استین کوتاه پوشیده بود.اخه همشه تو سرما هم دستاش گرم بود.

چون به خونشون نزدیک بودیم . گفتم برو یه لباس گرم بپوش / مامانش رفته بود مسافرت. واسه همین گفتم دم در منتظرت میمونم. بعد که رفت تو گفت همه گلدونا پر برف شده عصر مامانم بیاد دعوام میکنه میایی با هم ببریمشون تو گلخونه؟ یه کم دو دل شدم ولی انقدر بهش اعتماد داشتم و امتخان پس داده بود . که گفته باشه . رفتیم و با هم کمک کردیم . بعد رفتیم تو خونشون و اتاقش و بهم نشون داد یکم نشستیم  بعد دیگه داشت دیرمون میشد اخه باید برمیگشتیم دانشگاه . پاشدیم اومدیم بیرون.

وقتی به دوستم گفتم رفتم خونشون کلی فحشم داد. ولی من خیلی خوشحال بودم چون خیلی احساس خوبی داشتم تا به حال باهاش زیر یه سقف نبودم . به هر کی گفتم هیچ کاری نکرد باورش نمیشد. 

همیشه میگفتم خدا رو شکر جزو ادمهای هوسباز نبود . همین موضوع عشقش و بهم ثابت میکرد . 

خدا جونم شکرت. به خاطر عشق قشنگی که تو دل شکستم به وجود اوردی. که عشق خوددت خیلی بزرگتر از این عشق زمینیه.

نظرات 1 + ارسال نظر
سام پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 04:29 ب.ظ http://havayetora.blogsky.com/

ساقی این پستت جزه بهترین پست ها بود ... چه حرفای خودت و چه اون خاطره قشنگ ...

نه من رشته هنر میتونستم برم ولی نرفتم ... آخه میدونستم هنر اکتسابیه و نیازی ب دانشگاه نداره ... وقت آزادم مشغولم به هنر و وقت غیر آزادم مشغول رشته مهندسی صنایع خودم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد