خودمونی

حرفهای دل

خودمونی

حرفهای دل

امروز اومد معذرت خواهی .

دل خودشم کوچیکه بدتر از من .

خدایا تو که اخرش و میدونی. پس کاشکی میزاشتی همون جوری تموم میشد . الان باز چی شد....



هیچی . واقعا همه چی تموم شدس .

کاشکی این کلمه رو اور میکردم .

3 سال پیش هر وقت دلم براش تنگ میشد . به خودم میگفتم یه روز بالاخره به هوای یه چیزی بهم زنگ میزنه . ولی الان دیگه هیچ امیدی به برگشتش ندارم . 1 ماه دیگه درسم هم تموم میشه و دیه حتی نمیبینمش. خدایا بهم صبر بده . تو میدونی من نمیتونم کسیو جایگزینش کنم. هیچ کس جاش و نمیگیره . یه نفر که با همه اخلاق من کنار بیا د. شیطون و مهربون . یه کسی که همیشه میتونستم بهش تکیه کنم .تو هر شرایطی .

الهی قربونش برم .

یاد خاطراتم افتادم . تصادفم با یه مرد چشم چرون . پنچر شدن ماشین . همه چی از پنچر شدن ماشینم شرو شد باز.

چه حس خوبی پیدا میکنم از یاداوری خاطره هام.



نظرات 4 + ارسال نظر
سام چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 08:55 ب.ظ http://havayetora.blogsky.com/

نقاش خوبی هستی ...ولی چون تا حالا نقاشی نکردی فک میکنی بلد نیستس ... گذشته تعریفش با خودشه ... یعنی چیزی که تموم شده ... ولی مشکل ما اینه که گذشته رو با خودمون حمل میکنیم ......ساقی هیییچ وقت واسه دوباره شروع کردن دیر نیست ...واسه دوباره تصمیم گرفتن و اسه رفتن به سر خط... خودت از قیدوبندای روزگار رها کن ... به این زمونه بخند و گرنه بهت میخنده ... به خدا اگه داشتی راه میرفتی و زدی زمین میشه به جای گریه کردن و آه کشیدن و ابراز بدبختی کردن به افتادن خندید و با قدرت بیشتری بلند شد و راه رفت ...اینقدر راه برو و زمین بخور که برسی به زمینی که هیچ سنگی توش نباشه ....

بهانه گیر چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:16 ب.ظ http://bahanegir.blogsky.com


]چقد خوشگل مینویسی، دردودلهاتو ...آخی، منو چی میگی پس؟ اصلا خودتو فراموش نکن، بعضیا برن بهتره....البته تو بهتر میشناسیش ولی خیلی هم سخت نگیر چون خودت هم هستی، اصل کاریو میگم. بخند باشه؟ همیشه :)

سام جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 08:04 ق.ظ http://havayetora.blogsky.com/

میدونم چی میگی ساقی ...میدونم...قابله درکه ...واقعا اینجا حرفه عشقه ... من تا الان فک میکردم مشکلات زندگیه ...اما نمیدونستم عشقه ... وای نه عشق درده بی درمانه ... هه هه تازه یکی خوبی بیاد واسه خودم لالایی بخونه ... ولی ساقی یه اشتباه نکن ... نذار این رابطه با دعوا تموم شه ...نذهار با یه خاطره هم از هم جدا شییییین ... این راحل فراموش کردنش نیست ... ولی ....

سام جمعه 29 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:06 ق.ظ http://havayetora.blogsky.com/

و ا ا ا ا ا ا ی تا اینجا کشیده شد ...
ازدواج کرد !!!!!!
الان دیگه همه نوشته هاتو خوووب درک میکنم ... خوبه خوب ... حالا میفهمم حالتو و و و و ...
خب اگه دوسش داری هر کاری کن که اون خوشحال باشه ...آره شاید اون راهی که میگی درسته ...
ساقی ... میدونی وقتی به اون فکر میکنی و دلتنگشی امواجی از بدن تو خارج میشه از جنسه افکارت و تو جهان هستی فقط اون این امواجو دریافت میکنه ... و اونوقت هی به تو فکر میکنه و هی دلتنگت میشه ...اونوقت از زندگی خودش ناراضیتر میشه ... ولی تو دوسش داری و دوست داری که خوشحال باشه ... و تو زندگیش خوشیخت ... اما این امواج نمیذارن ... ازش دل نکنی ، ازت دل نمیکنه ...
بهش فک نکنی کمتر میبینیش ... وقتی بهش فکر میکنی جذبش میکنی و هی بیخودی تو کوچه خیابابون میبینیش ...
آخره دوست داشتن شادی معشوقه ... پس کاری کن که اون شاد باشه ... آزاد کن خودتو تا اونم آزاد شه ... میدونم سخته میدونم ... اما دنیا بر روی منطق پیش میره ... بعضی وقتا به منطق میبازیم و شکست میخوریم ... اما این شکست با بقیه شکستا فرق داره ب خدا ...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد