دلم خیلی تنگ شده براش. برای یه لحظه کنارش بودن . تکیم و بدم به بازوهای بزرگش و اونم سفت بقلم کنه و سرم و ببوسه . خدایا دارم دیوونه میشم . خاطره ها راحتم نمیزارن. اون روز برفی که رفتم خونشون . اون روز قشنگ ترین روزی بود که با هم بودیم . دیگه تحمل ندارم . چرا باورم نمیشه حرفش . این همه از بدبختیش میگه ولی من میوام به خودم بگم خوشبخته و من و فراموش کرده و باید از زندگیش برم کنار. تنهاش گذاشتم؟ نمیخواستم تنها بمونه . ولی اونم من و تنها گذاشته . این ماجرا شبیه یه چرخه شده همش ر میگردم سر جای اولم وقتی دنبال مقصر میگردم . خدایا کمکم کن. خیلی بهت احتیاج دارم.