خوشم میاد هیچ کس نمیاد این طرفا اینجا مثل گور یه ادمی میمونه که خیلی ساله مرده و هیچ کس یادش نمیکنه .
الان داشتم روز عروسیش و تجسم میکردم .
گفت منم دعوت میکنه ینی نمیفهمه من دق میکنم؟ نمیتونم طاقت بیارم ؟ میخواد زجرم بده؟ شاید واقعا دوباره باهام دوست شد که خودش عذاب وجدان نداشته باشه که ۲ سال اذیتم کرد هنوزم دوسم نداره .پس من چی میشم؟ نمیدونم چرا اینهمه دوسش دارم .
اگه بفهمه من تو دلم این حرفاس مطمینم باهام قهر میکنه ازینکه اینجوری فک میکنم راجغ بهش . واسه همین میام اینجا مینویسم .
دیگه هیچی ازم نمیمونه وقتی همه برن . چرا من میمونم و خدا و تنهایی و اینجا . همین .
میگن از چیری که دت میاد سرت میاد . منم از تنهایی بدم میاد و همیشه هم تنها میمونم.
هوا برفیه ....
چه جس عجیبی دارم .دلم میخواد روی برفها برای همیشه بخوابم هیچ کسم بیدارم نکنه تو سکوت زمستون وبرف گم بشم هیچ کسم نتونه پیدام کنه. حالا انگار کسی هم هست که بخواد من پیدا باشم ..