امروز ۹۰.۱۱.۵ چهارشنبه.
هیچی به ذهمنم نمیاد بنویسم. دلم پر سکوته حرفای نگفتس. چقد بده که برفا اب میشن . همیشه ازین موضوع گله دارم.
انگار هنوز تنم داغه و درد موضوع و نفهمیدم . نمیتونم یه لحظه بشینم و با خودم و قضیه کنار بیام انگار که قدرتش و ندارم . اخه خیلی سخته . همش میگم الان زوده بخوای به موضوع فکر کنی بزار وقتش بشین فکر کن و با قضیه کنار یا الان میخوای این روزا رو هم خراب کنی؟ الان که پیشمه ؟ چرا شب و روزام و ابری کنم؟ وقتی پیشمه وقتی الان واسه خودمه .
ولی وقتی اون روز بیاد.
برای همیشه فراموش...
حتی نمیتونم یه لحظه هم بهش فکر کنم ...
ینی اجازش و ندارم ....
خاطراتمون چی ....
یاسای بنفش تکلیفشون چی میشه؟
روزای ابری بهار؟
روزای برفی زمستون؟
دیگه به هوای کی منتظر بهار باشم بهتره تو همین زمستون بمونم .
20 فروردین سال دیگه در کنار همسرشش جشن میگیره چون من تو زمستون میمونم.
زمان هیچوقت واست متوقف نمیشه
حتی اگه بخوای
حتی اگه فکر کنی شده
نه عزیز من نمیشه
پس تو هم بهار میشی شاید یکم دیرتر ولی بهار بعد از زمستون ارزش یکم صبر کردن رو داره
بهاری که خاطرات و برفای زمستون رو پاک میکنه