یاد داری..... آیا؟
شب مهتابی پاییز در آن گوشه ی دور
که تو خندان گفتی:دوستت دارم
آه آن شب آری تو به من دسته گلی دادی
و من بهر هر گل گلی از بوسه نثارت کردم
چه شب زیبایی من و تو دست به دست
اختران را ز دل ظلمت شب می دیدم
ناگهان ماه قشنگ زیر ابری دور از ما بنهفت
شب از نیمه گذشت ....آه......!
اکنون چه شب غمگینی من و غم تنهاییم
و تو مدهوش در آغوش دگر آه...نفرین بر شب!